|
این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!
او یک روز بعد از ظهر وقتی که با ماشین پونتیاکش می شتافت که به خانه برسد. زن مسنی را دید که سعی می کرد او را متوقف کند. ماشین مرسدس زن پنچر بود. او به زن که ترسیده و توی برف ایستاده بود گفت :
یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره
فدای آن دل پاکت ، دلی از جنس محبت و عشق
فدای آن دل پاکت ، دلی از جنس محبت و عشق
روز و شبم شدی تو از آن لحظه که آمدی
قانون زندگی ام بهم خورد از ان لحظه ای که به قلبم اومدی نمیدانم چرا می گیرد نفس هایم نمیدانم چرا اینگونه می ریزد اشکهایم میگویند این ها همه دردهای عاشقیست نمیدانم حرف دلم را باور کنم یا حرف آن ها را شاید این هم یکی از درد های همیشگیست میترسم از آن روز هایی که رهایم کنی شاید فکر کنی که محال است قلبت از قلبم جدا کنی این روزها کار همه بی وفاییست تا این حد هم نباید مرا به یک عشق ماندگار مطمئن کنی تو خواستی مرا به خودت وابسته کنی تو خواستی قلبم را اسیر قلب پاکت کنی دیگر محال است بتوانی مرا از خودت سیر کنی این قلبی که در سینه دارم آن قلب تنها نیست حال و هوای من مثل گذشته ها نیست حال دیگر وجودم نیز مال خودم نیست این اشکهایی که میریزد از چشمهایم دست خودم نیست این دلتنگی ها و بیقراری ها حس و حال همیشگیست قانون زندگیم بهم خورد از آن لحظه که تو آمدی آمدی و شدی همه ی زندگیم هستم تا آخرین نفس با تو ای تنها بهانه نفس کشیدنم...
چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوز دوستش داري چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خيال ساعتها باهاش حرف بزني اما وقت ديدنش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري
تو ای شراب شعرهای من تو ای گل خیال من تو ای نشسته در دلم چو آرزو برای من بگو،بگو قسم بخور به مهر وماه به لاله ها،به بادها،به اشکها و آه ها به نغمه ها،ترانه ها، به آنکه دوست داریش بگو به من که ترک من نمیکنی؟ بگو که این دل مرا، دل به خون کشیده ی مرا دل وفا ندیده ی مرا اسیر غم نمی کنی بگو بمن مرا رها نمیکنی بگو کبوتر دلم مرا ز جفت خود جدا نمیکنی ز عشق و دام مهر خو...
سلام دوستای ناز نازیم دلم برای همتون تنگیده بود
سلام دوستای گلم اومدم تا در مورد این موضوع باهاتون حرف بزنم(دوست داشتن) یعنی چی؟ شما معنیشو میدونین؟؟؟ آخه بعضی ها میگن دوست دارم ولی معنی دوست داشتنو نمیدونن این دوست داشتناهم خیلی زود گذرن بعضی ها میگن آدم فقط یه بار عاشق میشه ولی خیلی ها وقتی عشق اولشونو فراموش میکنن بازم عاشق میشن چرا آدم باید این کارو بکن؟؟؟؟شما میدونین؟؟؟برام تو نظرا بگین دوستون دارمممممممممممم
مي ترسم از نبودنت... و از بودنت بيشتر!!! نداشتن تو ويرانم ميكند... و داشتنت متوقفم!!! وقتي نيستي كسي را نمي خواهم. و وقتي هستي" تو را" می خواهم. رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام خداحافظي ات به جنونم مي كشاند... و سلامت به پريشانيم!؟! بي تو دلتنگم و با تو بي قرار.... بي تو خسته ام و با تو در فرار... در خيال من بمان
به آسمون سپردم چشم از تو بر نداره.
مراقب تو باشه سرت بلا نیاره. تا تو نخوای نتابه دلت گرفت بباره. همیشه با تو باشه تورو تنها نذاره.
خوب من،دوستت دارم.خدا میداند آن چنان دوستت دارم که بلبل گل را دوست نداشته است و ماهی آب را تو هستی منی،تو هوای منی. در تو زنده ام و با تو زنده ام. خوب عاشقی کردن،هنر است. خودت انصاف بده که من برای تو چه خوب عاشقی کردم. آنقدر خوب که خود افسانه شدم، و با عشق افسانه ای ساختم که گمانم نیست تا دل هست و عشق هست و خدای عشق هست این افسانه از یاد برود. گل سپید عطر آگین من. بیم دارم اگر در باغ باقی ات بگذارم،چشم نامحرمی ترا ببیند و دست بیگانه ای ترا بچیند، و میترسم در گلدانت بنشانم و آنجا،نفس تب دار من، پژمرده ات کند،آخر بگو چه کنم؟ در تو حیرانم، و در سینه گریان. دیده بر تو دارم و در درون زار میزنم، وای بر من. خدا داند که نزدیک تو توانم آمد و نه دور از تو توانم زیست. آنگاه که پرده بر افتد و حقیقت رخ نماید نه تو مانی و نه من. دریغا که افسانه عشقمان پایان نیافته،پایان خواهد یافت... راستی دریغ از تو، و عشق من و تو
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود گفت ای یارب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای خسته ام ز این عشق دلخونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگت پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی
ای دست آرزو،ای دست ناشناس،ای سفر کرده ی من،ای کسی که افسانه ی غروب منی،ای تلخی و گریز،ای دلشکسته ی پریشان،ای دشت جنون،ای یار و غم خوار دلم، ای کسی که خانه ی اسرار دل من هستی،ارابه ی خیال مرا ساز کن که باز امشب دلم هوای سیر و سفر کرده است، می خواهم از میان لجنزارهای شب تا چشمه های روشن روز ها سفر کنم، در غروب سهمگین در دشتهای دور، در جایی که جز نهال محبت و خوبی و مهربانی چیزی نروییده و نخواهد رویید، چند مدتی به نافرجامیها و خوبیها بیندیشیم.تاکی باید خاموش و بیهوده زندگی کرد و تا کی باید افسانه و خاطره ی این و آن را شنید و با ناکسان زندگی را سر کرد و در میان مردم با خنده و در تنهایی ها با گریه عمر را به پایان رسانید اینجا کسی با قصه ی زندگی من هیچ آشنایی ندارد و از غم و درد و رنج من خبری ندارد،اینجا هیچ بوته عشقی نروییده است به جز بوته ی دورویی و ریا و کتمان،اینجا به عشق و عاشقی و جنون طعنه میزنند و به تمسخر می گیرند و از نظر آنها آوارگانی گمشده در مسیر منحرف هرگز به راه راست خدا راهی نمی یابند و موافق نمی شوند،اینجا کسی به جز سرود اشتباه نخوانده و قصه ای به جز قصه ی گناه نگفته است،اینجا به جز درس اشتباه چیز دیگری نیست. آه ای خدای متعال چشمان من اینجا دشت خاموش تمناها و خواهش است،اینجا مونس من تاریکی شب هاست دیگر نزد دیدگاه من خورشید زیبا نیست.آه ای خدا دیار و سر زمین وفا پیشگان کدامین محل است سودا گران و سر کشان عشق و جنون را مکان کجاست به کدامین محل میتوانند زندگی را به سر کنند،این آسمان نیلی و اندوه بار را در نظر من تا کی پایانی است. آه خدای من که همه ی هستی از توست و تو که آخرین پناه من خسته و با دلی درد مند از وادی پر سنگلاخ درد تا آستان معبد پرهیز آمدم و اکنون وقت آن رسیده که درهای رنگ زده ی مهراب مهر و محبت را بگشایی به روی من، بگذار تا امید رسیدن به تو در نیمه راه عمر مرا راهنمایی شوددیگر دل من از ریا و دو رویی خسته شد. اما ای خدای من آیا بر روی این سر زمین پهناور جایی به جای مانده که آنجا نام خدا به درستی و صداقت بر زبانها گویا باشد آیا هنوز برای من بال فراری وجود دارد و اکنون که این امید را در سرزمین رویایی خویش یافتم به دیار آشنایان و پاکی ها و صداقت هاآمدم و در غیر این صورت راه برگشتی در عالم راستی وجود نداشت. سرود خویش را با باد میخوانم و درد خویش را با سنگ میگویم و به آنجایی سفر میکنم که نور آفتابش زندگی بخش است.
هنگامی که مردم چشم هایم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار بودم. هنگامی که مردم دست هایم را از طابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند میخواستم ولی نرسیدم. هنگامی که مردم خاک بر قبرم بریزید تا همه بدانند غم بر دوشم سنگینی می کرد و دست آخر هنگامی که مردم مرا فراموش کنید چون همیشه فراموش شده بودم تکه یخی به صورت صلیب بر روی طابوتم بگذارید تا به جای چشمان دلدار بگرید.
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را شاید که بیش از این نپسندی بکار عشق بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت: اندوه چیست ، عشق کدام است ، غم کجاست بگذار بگویمت ، این مرغ خسته جان عمری است در هوای تو از آشیان جداست
|
About
سلام دوستای گلم امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد Archives90/10/01 - 90/10/3090/04/01 - 90/04/31 89/11/01 - 89/11/30 89/10/01 - 89/10/30 89/05/01 - 89/05/31 89/04/01 - 89/04/31 Links
رویای آبی |