تبليغاتX
رویایی پر از عشق ودرد

رویایی پر از عشق ودرد

این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

 نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.   مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام .

    امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد .  پس او را به شاگردی پذیرفتم.   رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.   رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد .

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.   در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."   امّا امیدی نمی‌رفت.   او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.   مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد .  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد .

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید .  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود .

    چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".   توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.   خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.   تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.   رابی به صحنه امد.   لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.   انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند .

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.   گفتم، " هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.   او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.   امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.   می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد ."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.   مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.   و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

    رابی در آوریل 1995 در بمب‎ گذاری بی‎ رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت1:33توسط پرک | |

 او یک روز بعد از ظهر وقتی که با ماشین پونتیاکش می شتافت که به خانه برسد. زن مسنی را دید که سعی می کرد او را متوقف کند. ماشین مرسدس زن پنچر بود. او به زن که ترسیده و توی برف ایستاده بود گفت :
- خانم من اومدم تا کمکتان کنم، ضمنا اسم من جو است.
- من از سن لوئیز می ایم، از اینجا رد شدم.
لااقل صد تا ماشین از کنارم رد شده اند، این واقعا از لطف شما بود.
وقتی جو لاستیک را عوض کرد و در صندوق عقب را بست و آماده شد که برود، زن پرسید : من چقدر باید بپردازم ؟ و او به زن چنین گفت :
شما هیچ بدهی به من ندارید من هم در چنین شرایطی بوده ام و روزی یک نفر به من کمک کرد، همانطور که من به شما کمک کردم. اگر می خواهید که بدهیتان را به من بپردازید باید همین کار را برای دیگران بکنید، نگذارید زنجیر عشق به شما ختم شود.
چند مایل جلوتر، زن کافه ی کوچکی را دید. داخل شد تا چیزی بخورد و بعد به راهش ادامه دهد، ولی نتوانست، از لبخند شیرین زن پیشخدمتی که ظاهرا هشت ماهه باردار بود و از خستگی روی پایش بند نبود بی توجه بگذرد.
او داستان زندگی پیشخدمت را نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نمی فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار او را بیاورد، زن از در بیرون رفته بود، در حالی که بر روی دستمال سفره یادداشتی باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته را خواند اشک در چشمانش جمع شد. یادداشت این بود :
تو به من هیچ بدهی نداری من هم در چنین شرایطی بوده ام و روزی یک نفر به من کمک کرد، همانطور که من ب تو کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی بدهی ات را به من بپردازی، باید همین کار را در مورد دیگران بکنی، نگذار زنجیر عشق به تو ختم شود.
آن شب وقتی که زن پیشخدمت از سر کار به خانه رفت در حالی که به آن پول و یادداشت زن فکر می کرد، در بستر کنار شوهرش دراز کشید و به آرامی در گوش او زمزمه کرد: همه چیز دارد درست می شود، دوستت دارم«جو».
ما به هم محتاجیم، هیچ شمعی با روشن کردن شمع دیگر خاموش نمی شود.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت1:31توسط پرک | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت0:52توسط پرک | |

+نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت20:21توسط پرک | |

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره
یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره
یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم
یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره
یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم...

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت15:21توسط پرک | |

فدای آن دل پاکت ، دلی از جنس محبت و عشق
حیف این دل است اگر بشکند ، اگر همدرد غم و غصه های دنیا شود

فدای آن دل پاکت ، دلی از جنس محبت و عشق
حیف این دل است اگر بشکند ، اگر همدرد غم و غصه های دنیا شود
حیف این دل است اگر نا امید شود ، اگر همنشین اشکهای بی گناهت شود
دلت را اسیر بی وفاییها نکن ، همیشه آرام باش ، تا دلت نیز آرام باشد
دلت را در دام یک دل سیاه نینداز ، همیشه شاد باش ، تا دلت مثل یک شمع نسوزد ، مثل ستاره ای باشد درخشان ، مثل خورشید باشد همیشه تابان.
مواظب دلت باش عزیزم ، قدر آن را بدان ، تو تنها همین دل را داری که اینک میتوانی به آن امید دهی ، رهایش کن از دام بی محبتی های این زمانه.
اگر دلی شکست ، زندگی ویران میشود ، اگر اشک از چشمی آمد ، دل میسوزد آنگاه زندگی سرد و بی روح میشود.
با دل ، یکرنگ باش تا با دلت مهربان باشند ، با دل ، وفادار باش ، تا دلت را بازیچه قرار ندهند.
اگر میخواهی به قله خوشبختی برسی ، اگر میخواهی عاشق بمانی و هیچگاه شکست نخوری با دلی باش که قدر آن دل پاکت را بداند ، مواظب دلت باش ، دلت را به آتش نکشند ، آن را در دره غمها رها نکنند و کاری نکنند که تو از بازی روزگار خسته شوی .
در این زمانه دلهای بی وفا فراوان است ، گونه ها پریشان است ، چشمها گریان است ، مواظب دلت باش عزیزم ، دلت را در حسرت آن روزهای شیرین نگذار.
نگاهی به رنگ آبی آسمان ، دلی به وسعت عشق و آرامش آن لحظه های ناآرام، هوای خوب ، صدای دلنشین قلبهای خوشبخت و حضور در صحنه تکرارنشدنی زندگی ، مواظب دلت باش ، زندگی پر از کویر تشنه است ، آسمان گاه ابری و دلگرفته است ، لحظه ها همیشه آرام نیست ، گاه بی صدا و گاه به رنگ غروب در یک هوای ابریست.
اگر میخواهی در کمین غمهای روزگار نباشی ، دلت را به خدا بسپار ، زیرا اوست مهربانترین مهربانها  ، دلت همیشه با او باشد ، دیگر نه غمی داری و نه لحظه تلخی، آن لحظه است که دلت همیشه در پناه حضرت عشق است.



+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت14:31توسط پرک | |

روز و شبم شدی تو از آن لحظه که آمدی   

قانون زندگی ام بهم خورد از ان لحظه ای که به قلبم اومدی     

نمیدانم چرا می گیرد نفس هایم  

نمیدانم چرا اینگونه می ریزد اشکهایم

میگویند این ها همه دردهای عاشقیست

نمیدانم حرف دلم را باور کنم یا حرف آن ها را

شاید این هم یکی از درد های همیشگیست

میترسم از آن روز هایی که رهایم کنی

شاید فکر کنی که محال است قلبت از قلبم جدا کنی

این روزها کار همه بی وفاییست

تا این حد هم نباید مرا به یک عشق ماندگار مطمئن کنی

تو خواستی مرا به خودت وابسته کنی

تو خواستی قلبم را اسیر قلب پاکت کنی

دیگر محال است بتوانی مرا از خودت سیر کنی

این قلبی که در سینه دارم آن قلب تنها نیست

حال و هوای من مثل گذشته ها نیست

حال دیگر وجودم نیز مال خودم نیست

این اشکهایی که میریزد از چشمهایم دست خودم نیست

این دلتنگی ها و بیقراری ها حس و حال همیشگیست

قانون زندگیم بهم خورد از آن لحظه که تو آمدی

آمدی و شدی همه ی زندگیم

هستم تا آخرین نفس با تو ای تنها بهانه نفس کشیدنم...

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت19:51توسط پرک | |

چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوز دوستش داري چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خيال ساعتها باهاش حرف بزني اما وقت ديدنش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري

+نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت13:39توسط پرک | |

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

به آنکه دوست داریش

تو ای شراب شعرهای من

تو ای گل خیال من 

تو ای نشسته در دلم چو آرزو

برای من بگو،بگو

قسم بخور

به مهر وماه

به لاله ها،به بادها،به اشکها و آه ها

به نغمه ها،ترانه ها،

به آنکه دوست داریش 

بگو به من که ترک من نمیکنی؟

بگو که این دل مرا،

دل به خون کشیده ی مرا

دل وفا ندیده ی مرا

 

اسیر غم نمی کنی

بگو بمن مرا رها نمیکنی 

بگو کبوتر دلم

مرا ز جفت خود جدا نمیکنی

ز عشق و دام مهر خو...

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت14:25توسط پرک | |

سلام دوستای ناز نازیم دلم برای همتون تنگیده بودآخه چند روزی بود بلاگفا قطع بود میخوام تو این پست جواب سوالای اون پست قبلی رو بدم اول میخوام در مورد دوست داشتن بگم دوست داشتن یعنی یکی رو از ته دلت اونو برای خودت بخوای یعنی برای بدست آوردنش حاضر باشی دست به هر کاری بزنی به نظر من دوست داشتن بر تر از عشق وقتی به کسی میگی دوست دارم یا عاشقتم باید معنی هر دورو بدونی آخه بعضیا از این حرفا میزنن ولی معنی هیچ کودومو نمیدوننتو پست قبلی هم گفتم که بعضی ها میگن عاشقتم یا دوست دارم ولی معنی این حرفا رو نمیدونن این عشق ها هم خیلی زود گذرن پس وقتی به کسی می گیم دوست دارم یا عاشقتم باید معنی این حرف ها رو هم بدونیم اینم همیشه یادمون باشه که وقتی یکی رو واقعا دوسش داریم باید فقط به اون فکر کنیمو چشمامونو رو بقیه ببندیم  

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت12:58توسط پرک | |


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت22:36توسط پرک | |

سلام دوستای گلم اومدم تا در مورد این موضوع باهاتون حرف بزنم(دوست داشتن) یعنی چی؟ شما معنیشو میدونین؟؟؟ آخه بعضی ها میگن دوست دارم ولی معنی دوست داشتنو نمیدونن این دوست داشتناهم خیلی زود گذرن بعضی ها میگن آدم فقط یه بار عاشق میشه ولی خیلی ها وقتی عشق اولشونو فراموش میکنن بازم عاشق میشن چرا آدم باید این کارو بکن؟؟؟؟شما میدونین؟؟؟برام تو نظرا بگین دوستون دارمممممممممممم   

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت12:24توسط پرک | |

 

مي ترسم از نبودنت...

و از بودنت بيشتر!!!

نداشتن تو ويرانم ميكند...

و داشتنت متوقفم!!!

وقتي نيستي كسي را نمي خواهم.

و وقتي هستي" تو را" می خواهم.

رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام

خداحافظي ات به جنونم مي كشاند...

و سلامت به پريشانيم!؟!

بي تو دلتنگم و با تو بي قرار....

بي تو خسته ام و با تو در فرار...

در خيال من بمان

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت11:26توسط پرک | |

به آسمون سپردم چشم از تو بر نداره.

 مراقب تو باشه سرت بلا نیاره.

تا تو نخوای نتابه دلت گرفت بباره.

 همیشه با تو باشه تورو تنها نذاره. 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت23:20توسط پرک | |

  
عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت23:9توسط پرک | |

خوب من،دوستت دارم.خدا میداند آن چنان دوستت دارم که بلبل گل را دوست نداشته است و ماهی آب را تو هستی منی،تو هوای منی. در تو زنده ام و با تو زنده ام. خوب عاشقی کردن،هنر است. خودت انصاف بده که من برای تو چه خوب عاشقی کردم. آنقدر خوب که خود افسانه شدم، و با عشق افسانه ای ساختم که گمانم نیست تا دل هست و عشق هست و خدای عشق هست این افسانه از یاد برود. گل سپید عطر آگین من. بیم دارم اگر در باغ باقی ات بگذارم،چشم نامحرمی ترا ببیند و دست بیگانه ای ترا بچیند، و میترسم در گلدانت بنشانم و آنجا،نفس تب دار من، پژمرده ات کند،آخر بگو چه کنم؟ در تو حیرانم، و در سینه گریان. دیده بر تو دارم و در درون زار میزنم، وای بر من. خدا داند که نزدیک تو توانم آمد و نه دور از تو توانم زیست. آنگاه که پرده بر افتد و حقیقت رخ نماید نه تو مانی و نه من. دریغا که افسانه عشقمان پایان نیافته،پایان خواهد یافت...  راستی دریغ از تو، و عشق من و تو    عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی   عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت22:44توسط پرک | |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

+نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت19:19توسط پرک | |

یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود گفت ای یارب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای خسته ام ز این عشق دلخونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگت پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی   

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت17:41توسط پرک | |


عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

+نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت14:30توسط پرک | |

  ای دست آرزو،ای دست ناشناس،ای سفر کرده ی من،ای کسی که افسانه ی غروب منی،ای تلخی و گریز،ای دلشکسته ی پریشان،ای دشت جنون،ای یار و غم خوار دلم، ای کسی که خانه ی اسرار دل من هستی،ارابه ی خیال مرا ساز کن که باز امشب دلم هوای سیر و سفر کرده است، می خواهم از میان لجنزارهای شب تا چشمه های روشن روز ها سفر کنم، در غروب سهمگین در دشتهای دور، در جایی که جز نهال محبت و خوبی و مهربانی چیزی نروییده و نخواهد رویید، چند مدتی به نافرجامیها و خوبیها بیندیشیم.تاکی باید خاموش و بیهوده زندگی کرد و تا کی باید افسانه و خاطره ی این و آن را شنید و با ناکسان زندگی را سر کرد و در میان مردم با خنده و در تنهایی ها با گریه عمر را به پایان رسانید اینجا کسی با قصه ی زندگی من هیچ آشنایی ندارد و از غم و درد و رنج من خبری ندارد،اینجا هیچ بوته عشقی نروییده است به جز بوته ی دورویی و ریا و کتمان،اینجا به عشق و عاشقی و جنون طعنه میزنند و به تمسخر می گیرند و از نظر آنها آوارگانی گمشده در مسیر منحرف هرگز به راه راست خدا راهی نمی یابند و موافق نمی شوند،اینجا کسی به جز سرود اشتباه نخوانده و قصه ای به جز قصه ی گناه نگفته است،اینجا به جز درس اشتباه چیز دیگری نیست. آه ای خدای متعال چشمان من اینجا دشت خاموش تمناها و خواهش است،اینجا مونس من تاریکی شب هاست دیگر نزد دیدگاه من خورشید زیبا نیست.آه ای خدا دیار و سر زمین وفا پیشگان کدامین محل است سودا گران و سر کشان عشق و جنون را مکان کجاست به کدامین محل میتوانند زندگی را به سر کنند،این آسمان نیلی و اندوه بار را در نظر من تا کی پایانی است. آه خدای من که همه ی هستی از توست و تو که آخرین پناه من خسته و با دلی درد مند از وادی پر سنگلاخ درد تا آستان معبد پرهیز آمدم و اکنون وقت آن رسیده که درهای رنگ زده ی مهراب مهر و محبت را بگشایی به روی من، بگذار تا امید رسیدن به تو در نیمه راه عمر مرا راهنمایی شوددیگر دل من از ریا و دو رویی خسته شد. اما ای خدای من آیا بر روی این سر زمین پهناور جایی به جای مانده که آنجا نام خدا به درستی و صداقت بر زبانها گویا باشد آیا هنوز برای من بال فراری وجود دارد و اکنون که این امید را در سرزمین رویایی خویش یافتم به دیار آشنایان و پاکی ها و صداقت هاآمدم و در غیر این صورت راه برگشتی در عالم راستی وجود نداشت. سرود خویش را با باد میخوانم و درد خویش را با سنگ میگویم و به آنجایی سفر میکنم که نور آفتابش زندگی بخش است.

      

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

                 

+نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت14:13توسط پرک | |


عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

+نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت12:10توسط پرک | |

هنگامی که مردم چشم هایم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار بودم. هنگامی که مردم دست هایم را از طابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند میخواستم ولی نرسیدم. هنگامی که مردم خاک بر قبرم بریزید تا همه بدانند غم بر دوشم سنگینی می کرد و دست آخر هنگامی که مردم مرا فراموش کنید چون همیشه فراموش شده بودم تکه یخی به صورت صلیب بر روی طابوتم بگذارید تا به جای چشمان دلدار بگرید.  

+نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت11:41توسط پرک | |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

+نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت18:45توسط پرک | |

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی بکار عشق

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت:

اندوه چیست ، عشق کدام است ، غم کجاست

بگذار بگویمت ، این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

+نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت17:58توسط پرک | |


عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

+نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت16:36توسط پرک | |

 

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت23:42توسط پرک | |

+نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت23:22توسط پرک | |

+نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت22:52توسط پرک | |

دلم می خواست یک شب با تو باشم

                                               فرو خوانم به گوشت داستانها

                                                                                تو را می خواستم بی آشنایان

                                                                                                                 تو را می خواستم تنهای تنها

+نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت21:23توسط پرک | |

تقدیم به انسانهای عاشقی

                                       که از عشق خود به هیچ بهایی

                                                                                     جز به قیمت جان نمی گذرند.

+نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت18:19توسط پرک | |