گاهی...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

گاهی دلم میخواهد...
وقتی مثل کودکیهایم بغض میکنم....
خدا از آسمان به زمین بیاید...
اشک هایم را پاک کند و دستم را بگیرد...
و بگوید...
اینجا آدم ها اذیت میکنند؟؟؟...
بیا برویم...

طعنه...


http://s1.picofile.com/file/7309313331/ath42n1to6rrcqp16kdw.jpg

خدایا ...

این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمی کند

فکری کن ...

اشک ما طعنه می زند به باران رحمتت !!!

ستاره...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

باران همیشه میبارد...

اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند...

 نامردیست این همه اشک را به یک چشمک فروختن...

 

سنگ...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

فرشته ای از یک سنگ پرسید

چرا از خدا  نمیخواهی مثل خاک از تو انسان بسازد؟

سنگ پاسخ داد هنوز آنقد سفت نشده ام که چنین خواسته ای بخواهم....

کوچکی یا بزرگی؟؟

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را
از نگاهش می توان خواند
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
دنیا را ببین... بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!
بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به هر كسی می گوییم ...هیچ كس نمی فهمد....

 

صاف و یکرنگ....

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
 
حال، من دنبال یکی میگردم که...
 نه آدم باشد...
نه انسان...
نه دوست و رفیق صمیمی...
تنها صاف باشد و صادق...
پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن...
هیچ نگوید...
فقط همان باشد که سایه اش میگوید....
صاف و یکرنگ...

انتظار...

به جاده نگاه می کنم،
خیس انتظارم.
یک قدم به جلو میروم شاید زودتر بیایی،
سایه ام خنده اش می گیرد..
باز هم جاده با همان چشمان بی رمق نگاهم می کند.
اینجا بوی تنهایی می آید،
چقدر دلم باران می خواهد.
یک قدم دیگر بر می دارم که باز هم پاهایم سکوت می کنند.
هوای اینجا پر از خیال توست!
خیس انتظارم.
با خودم می گویم: امشب حتماً می آید،
جاده باز هم نگاهم می کند.
زیر لب آیة الکرسی می خوانم،
چشمانم را می بندم و دوباره باز می کنم.
باران می بارد....

وقتی....

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پرعکس میشه ....

اما همیشه دلت واسه اونی می تپه که نمیتونی عکشو به

اتاقت بزنی!!!

یکی بود یکی نبود....

برای سال ها بعد می نویسم ...

سال ها بعد که چشمانت عاشق می شوند ...

اما ...

قصه ی مادر بزرگ همیشه راست بود ...

یکی بود یکی نبود!!!


 

 

تنها....

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

روزی با دو چوب کبریت آدمکی ساختم تا تنهایی ام را با او قسمت کنم امروز اتاقم پر از آدمک های چوبی است و هنوز تنها هستم!!!

عشق....

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

عشق را نباید از زنبور یاد گرفت

زیرا وقتی از گلی جدا میشود به دنبال گل دیگر میرود

عشق را باید از ماهی یادگرفت

زیرا وقتی از آب جدا میشود می میرد...

سکوت.....


همیشه میگن سکوت علامت رضایت...اما من میگم نه... بعضی وقتا سکوت میکنی چون انقد رنجیدی که نمیخوای حرف بزنی... بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری... گاهی وقتا سکوت یه اعتراضه... گاهی وقتا هم انتظاره... اما بیشتر وقتا سکوت واسه اینه که هیچ کلمه ای نمیتونه غمی روکه تو وجودت از حرفاش داری توصیف کنه....... 

باران....

 خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ...
به كسی توجه نمی كنه ...
از كسی خجالت نمی كشه ...
می باره و می باره و ...
اینقدر می باره تا آبی شه ...
‌آفتابی شه ...!!!
کاش ...
کاش می شد مثل آسمون بود ...
كاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ...
بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده

رویای من....

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

کوچه را دیدی به وقت شب چه تنها میشود؟..... بی تو از آن کوچه هم تنها ترم.......

خدایا....

خدایا ...

کودکان گل فروش را می بینی ؟؟؟

مردان خانه به دوش ...

دختران تن فروش ...

مادران سیاه پوش ...

واعظان دین فروش ...

محراب های فرش پوش ...

انسان های آدم فروش ...

همه را می بینی ؟؟؟

میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم

دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد

 

دل...

عجب موجود سخت جانیست ...

این دل ...

هزار بار تنگ می شود ...

هزار بار می شکند ...

می سوزد ...

می میرد ...

وباز هم برایش می تپد

 

سهراب

سهراب گفتی : چشم ها را باید شست ...

شستم ولی ! 

گفتی : جور دیگر باید دید ...

دیدم ولی !

گفتی : زیر باران باید رفت ...

رفتم ولی !

او نه چشم های خیس و شسته ام را ...

نه نگاه دیگرم را ...

هیچ کدام را ندید !

فقط در زیر باران با طعنه خندید و گفت :

دیوانه ی باران ندیده

 

کاشکی...

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم...

هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم...

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره...

هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره...

 

غم

از خداحافظی ها دلگیر نمی شوم

دیگر عادت کردم

به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه !

کاش بر می گشتم به زمانی که بزرگترین غم زندگیم شکسته شدن نوک مدادم بود.........

 

پسرکی...

پشت چراغ قرمز پسرکی باچشمان معصوم و دستانی کوچک                                       

گفت چسب زخم نمیخواهد؟ پنج تا صدتومن.

آهی کشیدم و با خود گفتم تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم

نه زخم های من خوب میشود و نه زخم های تو.....

دنیا...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيدمن  من ازین دنیا چی میخوام...

دوتا صندلی چوبی، که منو تورو بشونه واسه ی گفتن خوبی

من ازین دنیا چی میخوام...

یه وجب زمین خالی، همونقدر که یک اتاقک بشه خونه ی خیالی

من ازین دنیا چی میخوام...

یه جعبه مداد رنگی، میکشم رو تنه دنیا رنگ خوبی و قشنگی

 

شانه هایت...

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

سر بروی شانه های مهربانت میگذارم

عقده ی دل میگشایم

گریه ی بی اختیارم

از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

 

بارون

1288972510rain.jpg 

همه بغضشون گرفته..چرا بارون نمیاد

لیلی مرد از غمه دوری چرا مجنون نمیاد

روی ماهش کجا پنهون شده، اون رفته کجا..چرا از اونوره ابرا دیگه بیرون نمیاد

نیتت رو واسه فاله قهوه کردم..ولی حیف عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمیاد

 

دریا

چقدر عجیب است دریا همین که غرقش میشوی پس میزند تورا...

صبرکن ای سهراب

 تو کجایی سهراب؟؟

آب را گل کردند چشم هارا بستند

وچه با دل کردند

وای سهراب کجایی آخر؟

زخم ها بر دل عاشق کردند

خون به چشمان شقایق کردند

تو کجایی سهراب؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند

همه جا سایه ی دیوار زدند

ای سهراب کجایی که ببینی حالا

دلخوشی مثقالیست،دل خوشی سیری چند

صبرکن ای سهراب

قایقت جا دارد...؟

من هم از همه ی اهل زمین دل گیرم

حسین پناهی

حسين پناهي
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است
ونه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سرمن میچرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که ازیاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم

اشک...

نگاه آینه خسته است به چشمانم

ببین چه بی رحمانه اشک را می رانم

تمام بغض هایم در گلو گره خورده اند

و من به لرزش لبهای خود گرفتارم

...

و من مانده ام و قلمی بغض کرده و دلی تنگ...